عبد الرحمن جامى
158
أشعة اللمعات ( فارسى )
مُسْتَقِيمٍ « 1 » كج نرود ، ناصيهء او » يعنى ناصيهء محبّ به حكم ما مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِناصِيَتِها « 2 » « به دست اوست » يعنى به دست محبوب ؛ پس محبّ « جز به راه راست نتواند رفت ؛ نظم : فلا عبث و الخلق لم يخلقوا سدّى * و ان لم تكن افعالهم بالسّديدة على سمة الاسماء تجرى امورهم * و حكمة وصف الذّات للحكم اجرت » عين ثابتهء هر موجودى كه آن موجود عبارت از حقيقت وجود است ، منصبغ به احكام و آثار آن عين ثابته ، عبارت است از صورت معلوميّت ذات - متلبسة بالشّئون و الصفات - و هر عين ثابته را استعدادى است كلّى مر قبول وجود را ؛ بعضى بلاشرط چون : استعداد قلم اعلى ، و بعضى به شرط واحد چون : لوح محفوظ ، و بعضى به يك شرط بيشتر چون : ما عداى قلم و لوح ؛ و هر عين ثابته را كه بعد از تحقق شرائط وجود موجود مىشود ، بعد از وجود استعدادات جزويه مىباشد به حسب تجلّيات اسمائى يكى بعد از ديگرى ، تا آخرالامر به كمالى برسد كه نهايت كمالات وى است و آن مظهريّت وى است مر اسماء و صفاتى را كه حقيقت وى از آنها منتشى شده است . و شكّ نيست كه مربى هر عينى ، همان اسم است كه مبدأ انتشاء آن عين شده و كمال اين عين ثابته ، آن است كه به آن مبدئى كه ازآنجا انتشا يافته راجع گردد ، پس آن راهى كه اين رجعت بر آن واقع شود ناچار مستقيم باشد ؛ زيرا كه استقامت عبارت از آن است كه آن راه وى را به كمال وى برساند ، و آن اسمى كه وى را بر اين راه مىبرد نيز مستقيم است نظر به آن كمال كه منتهاى آن سير است ، اگرچه مىشايد كه نظر به كمال اسماء ديگر غير مستقيم باشد ، و مراد به ربّ مضاف به اعيان آن اسم است كه مبدأ و معاد وى است . « از جنيد پرسيدند كه : " ما التوحيد ؟ " گفت : " از مطربى شنيدم كه مىگفت ، نظم : و غنى لى منّى قلبى كما غنى * و كنّا حيثما كانوا حيث ما كنّا " »
--> ( 1 و 2 ) . هود ( 11 ) آيهء 56 .